![]() |
![]() |
|
|
دوباره یه روز دیگه ، یه صبح نه چندان دل انگیز دوباره واژه هارو غز ل کردن و قلمو رو کاغذ رقصوندن ... دوباره خلوت سرد خونه و بی قراری های من ... دوباره بهونه گرفتن و با اشک ها کلنجار رفتن ... اما نمی دونم از چی و از کی بنویسم ؟ اصلاً نمی دونم باید چه کار کنم ؟ مسیر اصلی زندگیمو به دست بادی سپردم که داره منو به هر جا که دلش می خواد می کشونه خیلی از مسیر اصلیم دور شدم ، زدم به جاده خاکی و حالام که راه اصلیو گم کردم ... احساس می کنم راه زیادیو اومدم ، دیگه یه قطره آبم برا تشنگیام ندارم ... روزام همین جوری داره یخ یخ می گذره و من غافل از گذشت زمان لحظه ها رو به سوگواری می خونم ، دیشبو تا نزدیکای صبح ( موقع اذان ) بیدار بودم ولی نتونستم شبو با تاریکیاش شکست بدم و اقلا کمی به گذشته بیشتر فکر کنم . من دلتنگ هیچ چیز وهیچ کس نیستم . من فقط و فقط می خوام برگردم به
روزای گذشته روزایی بود که با همت خودم ساختم که منو خرد کنه !!خرد....می خوام این چند ماهی رو که گذشت یه جور دیگه تغییر بدم ... کاش روزا به عقب برمی گشت ... ای کاش ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:45 توسط بانو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 |
|
RSS
|