تبليغاتX
زندگی زیباست

دوباره یه روز دیگه ،  یه صبح نه چندان دل انگیز

 دوباره واژه هارو غز ل کردن و قلمو رو کاغذ رقصوندن ...

 دوباره خلوت سرد خونه و بی قراری های من ...

 دوباره بهونه گرفتن و با اشک ها کلنجار رفتن ...

 اما نمی دونم از چی و از کی بنویسم ؟

 اصلاً نمی دونم باید چه کار کنم ؟

 مسیر اصلی زندگیمو به دست بادی سپردم که داره منو به هر جا که دلش می خواد می

کشونه

 خیلی از مسیر اصلیم دور شدم ، زدم به جاده خاکی و حالام که راه اصلیو گم کردم ...

 احساس می کنم راه زیادیو اومدم ، دیگه یه قطره آبم برا تشنگیام  ندارم ...

 روزام همین جوری داره یخ یخ می گذره و من غافل از گذشت زمان لحظه ها رو به سوگواری

  می خونم ، دیشبو تا نزدیکای صبح ( موقع اذان ) بیدار بودم ولی نتونستم شبو  با تاریکیاش

 شکست بدم و اقلا کمی به گذشته بیشتر فکر کنم . من دلتنگ هیچ چیز وهیچ کس نیستم .

من فقط و فقط می خوام برگردم به

 روزای گذشته روزایی بود که با همت خودم ساختم که منو خرد کنه !!خرد....می خوام این

چند

ماهی رو که گذشت یه جور دیگه تغییر بدم ...

 کاش روزا به عقب برمی گشت ...

 ای کاش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:45  توسط بانو | 


 

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:42  توسط بانو | 

 

 

اول سلام!!!!

 

 

دوم بیا با هم آشتی!!!!

 

 

اگه آشتی کنی این گل برای تو!!!!

 

اما آگه قهر کنی!!!!

 

میگم این گرگه بیاد بخوردها!!

 

حالا خود دانی؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:51  توسط بانو |